|
|
سوی چشمانم را فروکش:می توانم ببینمت گوشهایم را ببر:میتوانم بشنومت وبی پا می توانم به سویت بپرم وبی دهان می توانم بخوانمت بازوهایم را ببر تنگ دربرت می گیرم بادلم چنانکه با دستانم قلبم را از تپیدن بازدارمغزم خواهد تپید واگر در مغزم اتش افکنی تورا در خونم با خود خواهموبرد نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 ساعت 11:24 توسط سارای تنها می توانستم بیدار بمانم تا به صدای نفس کشیدنت گوش کنم ولبخندت را تماشا کنم که در خواب بر لب داری وقتی که آن دورهایی و خواب می بینی می توانستم عمرم را در این تسلیم شیرین سر کنم می توانستم تا ابد در این لحظه غرق شوم خوب هر لحظه که با تو می گذرانم لحظه ای است که چون جان حفظش می کنم نمی خواهم چشمانم را ببندم نمی خواهم به خواب بروم چون دلم برایت تنگ می شود عزیزم و نمی خواهم برای هیچ چیز دلتنگی کنم چرا که حتی اگر خوابت را هم ببینم بهترین خوابها هم برایم کافی نخواهد بود هنوز دلم برایت تنگ می شود در کنارت آرمیدهام و تپش قلبت را احساس می کنم و نمی دانم که چه خوابی می بینی و آیا خواب مرا می بینی بعد چشمهایت را می بوسم و سپاس می گویم به خداوند با هم بودنمان را تنها می خواهم با تو بمانم در این لحظه تا ابد نمی خواهم چشمانم را ببندم نمی خواهم به خواب بروم چون دلتنگت می شوم عزیزم نمی خواهم که دلم برای تبسمت تنگ شود نمی خواهم که دلم برای بوسه ات تنگ شود تنها می خواهم با تو باشم همین جا با تو واینگونه تنها می خواهم تو را به خودم نزدیک نگه دارم و قلبت را نزدیک به خودم حس کنم و همین جا در این لحظه باقی بمانه تا آخر زمان
نوشته شده در جمعه یازدهم خرداد 1386 ساعت 13:42 توسط سارای تنها بعضی از مرد ها هیچ وقت فکرش را نمی کنند اما تو کردی از راه رسیدی و گفتی تقریبا داشتی برایم گل می آوردی اما چیزی کار را خراب کرده بود مغازه بسته بود تردید داشتی… چه می دانم از این چیزهایی که امسال ما می بافند تو فکر کرده بودی که شاید گلهایت را نخواهم حرفهایت باعث شد لبخند بزنم و تو را بغل کنم اما اکنون فقط می توانم لبخند بزنم اما نگاه کن ببین که گلهایی که تقریبا آورده بودی این همه دوام آورده نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 ساعت 10:33 توسط سارای تنها سال 1360روز 12 اردیبهشت بود که در یک ظهر طلایییک کودک ظریف و کوچولو و شیریندر شهر قزوین متولد شدکودکی که مثل همه کودکان دیگر فرشته بود ولی در آسمانابلیس وهمراهانش بالهایش را چیده بودند و او هم راه پرواز را از یاد برده بود. آه… آه… آه… . فردا روز سقوط سارا از آسمانها بسوی زمین است نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 ساعت 22:11 توسط سارای تنها
نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 ساعت 17:18 توسط سارای تنها
' وزهر خود را ارام در ان می ریزد گاه یک روز تمام چون کبوتر بر لبه پنجرات کز می کند وخرده نان می چیند گاه از درون گلی خواب الود بیرون می جهد وچون یخ نمی بر گلبرگ ان می در خشد وگاه حیله گرانه تورا از هر انچه شاد است ارام دور می کند گاه در ارشه ویلون می نشیند و در نغمه غمگین ان هق هق مکند و گاه زمانی که نمی خواهی باورش کنی در لبخند یک نفر جا خوش می کند نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386 ساعت 19:29 توسط سارای تنها نوشته شده در دوشنبه ششم فروردین 1386 ساعت 19:34 توسط سارای تنها
مرا دوست نداری موضوع بسیار ساده است وروشن هرکس ان را می فهمد تو مرا دوست نداری و هرگز دوست نخواهی داشت من چراچنین دلبسته ام به مردی که کاملا بیگانه ؟ چرا شامگاهان چنین از ته دل برایت دعا می کنم چرا دوستم را کودک موطلائ را شهر محبوبم را سرزمینم راترک کرده ام ودر خیابانهای این پایتخت بیگانه چون کولی سیاهپوش سرگردانم اما چه زیباست اندیشه دیدار دیگر با تو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 ساعت 18:21 توسط سارای تنها
او حسود بود نگران واسیب پذیر دوستم داشت چون بتی مقدس اما پرنده سفیدم را کشت تا دیگر نتواند از گذشته نغمه سرای کند شامگاهان پا درون اتاق نگذاشت گفت عاشقم باش... بخند شعر بگو من پرنده شا د را در کنار درخت صنوبر چال کردم وقول دادم دیگه گیریه نکنم اما دل من تبدیل به سنگ شد وپرنده ترانه شیرین خود را همیشه وهمه جا تنها در گوش من خواند........................... نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385 ساعت 18:26 توسط سارای تنها
نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385 ساعت 17:25 توسط سارای تنها برام قسم بخور که پای من می شینی این تویی که باید قسم بخوری ما زنا همیشه قربونی عشقیم پس بیا یک کاری دیگه کنیم هردومون با هم قسم مس خوریم به چی؟ به حضرت عشق چطوری؟ کاری که نداره وضو می گیریم رو به مهتاب می شینیم خوب اون وقت چی باید بگیم؟ می گیم ای حضرت عشق ما هم بنده ی کوچک تو شدیم تو رو به همه عشقهای پاک وبی ریا دنیا کمکمون کن حالا که عاشق شدیم عاشق بمونیم ویک روزی بهم برسیم یعنی می رسیم؟ اگه تو بخوای اره خوب شاید من مردم اون وقت چی؟ اون وقتم منم می میرم واون دنیا به هم می رسیم وای .....چه خوبه؟ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 ساعت 17:31 توسط سارای تنها
ده دقیقه بود که کسی حرف نمی زد هر بار نگاهت کردم سرت پایین بود انگار این سکوت لعنتی می خواست تا ابد باقی بمونه من با موهام ور می رفتم وتو حواست به یخ های لیوان آب پرتقال بود و با نی داخل لیوان بازی می کردی یک دفعه گفتم نمی خوای چیزی بگی؟آروم اونی که باید حرف بزنه تویی بلاخره با مامان ایناصحبت کردی؟گفتم هنوز نه آخه تو که می دونی شرایط خونه ی ما چه طوریه؟تا آخر هفته بهشون می گم قل میدم فقط بذار از مشهد بیان سرت راپایین انداختی آروم گفتی می دونی این بار چندمه که قل میدی؟ با دست بخار بلند شده از فنجونه قهوه رو پخش کردم و گفتم این دفعه دیگه قولم قوله منم از این لنگ در هوایی خسته شدم آروم ادامه دادم میای بریم خونه ی ما صحبت کنیم اونجا بهتر می شه حرف زد در مورد آینده و در مورد زندگیمون وسرت رو بلند کردی و زل زدی توی چشمام خودم رو جمع وجور کردم و گفتم البته هر طور راحتی گفتی روز اول هم با همین حرف خامم کردی یک دفعه بلند شدی و گفتی تو رو خدا تو رو به هر کسی که می پرستی به خانواده ات بگو من دیگه نمی دونم خواستگار ها رو به چه بهونه ای رد کنم مامانم اینا دارن شک می کنن مخصوصا مامانم بلاخره هر چی باشه اون اون اونم یک زنه اشکات و پاک کردی وهق هق کنان از پله های کافی شاپ پایین رفتی یک قلوب قهوه خوردم خندیدم و با خود گفتم خیلی ساده ایآیا این انصاف است کمی فکر کنید نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 ساعت 17:6 توسط سارای تنها بدیهی است که عشق و شناخت یکسان است زیرا هر که را بیش از دیگران دوست داشته باشیم بهتر نیز می شناسیم خواهش و نیاز در عشق مفهومی ندارد و وظیفه ی عشق آن است که بر دل معشوق نور یقین را بتاباند اگر چنین شود دیگر کسی راهنمای عشق نخواهد بود زیرا عشق است که یک سره ما را به خویشتن می خواند کسی می گفت پس از عاشقی خوشتن را شناخته است غافل از آن که مردم عاشق می شوند تا خویشتن را به فراموشی بسپارد اگر مستی نبود هشیاری چه مفهومی داشت واگر مرگ در پس لذتها نبود لذت چه معنایی داشت واگر این خصومت ابدی بین زن و مرد نبود عشق چه اهمیتی داشت بدون عشق به خویشتن عشق به دیگران ناممکن است نفرت نیز دقیقا تابع همین قاغده است وحاصلی جز انزوایی دهشناک ونامیدی همچونتمامی خودخواهیهای زشت دیگر ندارد همه چیز را می توان در جهان تقلید و جعل کرد جز عشق جز عشق عشق را نمی توان ربود وتقلید کرد می پرسید چرا چون جایگاه ان دل است و دل نیز منطق خود را دارد وهمین دل سرچشمه تمامی هنرها ست زندگی تنها با عشق مفهوم می یابد یعنی هر چه بیشتر عشق ورزیم توان بیشتری می یابیم تا خود را فنا کنیم و به هستی جلوهای دیگر ببخشم هر فداکاری هر چشم پوشی به هر دلیل هر همدردی موثر هر خویشتن داری نمادی از عشق است و با عث پر بار شدن و عظمت می شوند عشق تنها راهی است که میتوان در ان بی محابا پیش رفت اری هم ان است که از دورههای کهن تکرارش کرده اند اما هیچ گاه گرد زمان بر ان ننشسته و نیاز به ان ابدی است تفاوتی نمی کند که این حقیقت را در بیان باشد یا در شعر چاپ شده یا در روزنامه ای و اگر به کسی شادمانی وحس خوشبختی را بدهیم لحظه ای درنگ جایز نیست نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385 ساعت 16:32 توسط سارای تنها مرد نشسته بود کف زمین دادگاه ، خودش را می زد . محتویات کیفش را خالی می کرد روی زمین فریاد می زد : << طلاق نمی دم ، طلاق نمی دم >> دسته چکش را گرفته بود سمت زن . می گفت : << بیا بگیر همه زندگی ام مال تو >> . می گفت << برگرد ، خانه را به اسمت می کنم >> .. زن اما اشک می ریخت و یک سره می گفت : << نمی خوام نمی خوام >> ، می گفت << پولت را نمی خوام . خانه ات را نمی خوام >> یکی گفت : << خانم چی می خوای بهتر از این ؟ >> زن گفت : << دلخوشی ...>> نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385 ساعت 19:53 توسط سارای تنها نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385 ساعت 16:42 توسط سارای تنها |
This Template designed by Atelobatel , Copyright © 2006 all rights reserved