تبليغاتX
دلتنگیهای سارا










عشق وجنون

سوی چشمانم را فروکش:می توانم ببینمت

 گوشهایم را ببر:میتوانم بشنومت

 وبی پا می توانم به سویت بپرم

 وبی دهان می توانم بخوانمت

بازوهایم را ببر تنگ دربرت می گیرم

بادلم چنانکه با دستانم قلبم را از تپیدن بازدارمغزم خواهد تپید

 واگر در مغزم اتش افکنی

 تورا در خونم با خود خواهموبرد



نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 ساعت 11:24 توسط سارای تنها
[ ]| [ 5 بالاي صفحه ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


نمی خواهم تنها بمانم

می توانستم بیدار بمانم تا به صدای نفس کشیدنت گوش کنم

 ولبخندت را تماشا کنم که در خواب بر لب داری

 وقتی که آن دورهایی و خواب می بینی

 می توانستم عمرم را در این تسلیم شیرین سر کنم

 می توانستم تا ابد در این لحظه غرق شوم

خوب هر لحظه که با تو می گذرانم

 لحظه ای است که چون جان حفظش می کنم

 نمی خواهم چشمانم را ببندم

نمی خواهم به خواب بروم

 چون دلم برایت تنگ می شود عزیزم

 و نمی خواهم برای هیچ چیز دلتنگی کنم

 چرا که حتی اگر خوابت را هم ببینم

 بهترین خوابها هم برایم کافی نخواهد بود

 هنوز دلم برایت تنگ می شود

 در کنارت آرمیدهام

و تپش قلبت را احساس می کنم

 و نمی دانم که چه خوابی می بینی

 و آیا خواب مرا می بینی

 بعد چشمهایت را می بوسم و سپاس می گویم به خداوند با هم بودنمان را

 تنها می خواهم با تو بمانم

در این لحظه تا ابد

 نمی خواهم چشمانم را ببندم

 نمی خواهم به خواب بروم

 چون دلتنگت می شوم عزیزم

نمی خواهم که دلم برای تبسمت تنگ شود

نمی خواهم که دلم برای بوسه ات تنگ شود

 تنها می خواهم با تو باشم

 همین جا با تو واینگونه

 تنها می خواهم تو را به خودم نزدیک نگه دارم

 و قلبت را نزدیک به خودم حس کنم

 و همین جا در این لحظه باقی بمانه تا آخر زمان

 



نوشته شده در جمعه یازدهم خرداد 1386 ساعت 13:42 توسط سارای تنها
[ ]| [ 5 بالاي صفحه ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


گلهای عشق

بعضی از مرد ها هیچ وقت فکرش را نمی کنند

اما تو کردی

از راه رسیدی

و گفتی تقریبا داشتی برایم گل می آوردی

اما چیزی کار را خراب کرده بود

مغازه بسته بود

تردید داشتی…

چه می دانم

از این چیزهایی که امسال ما می بافند

تو فکر کرده بودی که شاید گلهایت را نخواهم

حرفهایت باعث شد لبخند بزنم

و تو را بغل کنم

اما اکنون فقط می توانم لبخند بزنم

اما نگاه کن

ببین که گلهایی که تقریبا آورده بودی این همه دوام آورده



نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 ساعت 10:33 توسط سارای تنها
[ ]| [ 5 بالاي صفحه ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


سال 1360روز 12 اردیبهشت بود که در یک ظهر طلایییک کودک ظریف و کوچولو و شیریندر شهر قزوین

 

متولد شدکودکی که مثل همه کودکان دیگر فرشته بود ولی در آسمانابلیس وهمراهانش بالهایش را چیده بودند و او

 

هم راه پرواز را از یاد برده بود. آه… آه… آه… .

 

 

 

 

 

                               فردا روز سقوط سارا از آسمانها بسوی زمین است                               



نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 ساعت 22:11 توسط سارای تنها
[ ]| [ 5 بالاي صفحه ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


هدیه عشق

  1.  راه افتادهام توی خیابان ومی خواهم باایت هدیه بگیرم... هدیه روز تولد.... هان چیه می خندی همیشه به من می خندی وروی پیشانی بلندت دوتا چین می افتد که نیستم برایت صاف کنم وغر بزنم که نکند پیر شوی...وای؟ اتوبوس رفت باید بدوم وبرسم به دستگیرهای فلزیاش وبین این همه زن ودختر گم بشوم لابد اگر تو بودی می گفتی ؟ چرا باتاکسی نمی روی... چرا با این مشقت پس انداز می کنی؟ بعد هم اخم می کردی وروی پیشانی ات چین می افتاد. دستم را می گیرم به لبه در  و بالا می روم... تو صورت یک خانم  پیر مهربان لبخند می زنم.. پایم رو از روی پای یک خانم  دیگر بر می دارم وکیفم را محکم بغل می کنم. اخر مگر چقدر پول دارم؟برای هدیه گرفتن تقریبا هیچی نیست... زن بغل با لبخند نگاهم می کند انقدر به گوشم نز دیک است که صدای قار وقور شکمش را می شنوم. میخندم و به یاد تو می افتم که خسته وکوفته می رسی و در را باز می کنی و می ای من خانه نیستم

  2. وای خدا کند که زود برسم...برایت غذا گذاشته ام روی  بخاری سالادی هم هست که با کاهوهای مانده درست کردم ... گوجه فرنگی نداشتیم... پولهایم را لازم داشتم.. تو ببخش.. خوب حالا راننده اتوبوس زده روی  تر مز وهمه روی زمین دراز شده اند کنسرو ادمیزاد؟ شاید اگر تو بودی... چقدر به تو فکر می کنم... به اینکه چطور خوشحالت کنم چی بخرم؟ راستی ببخش که دیر بیاد هدیه افتادم. البته چیزی هم در بساط نداشتم. واین یک ذره پول را از تک تک لقمه های هر روز مان زده ام. خوب اول زندکی همشه سخت است...ولی حتما تعجب می کنی هدیه را ببینی اول می خندی بعد هم کاغذش را پاره می کنی و...باید یک هدیه خوب باشد یک چیزی که خوشحالت کند و لازم داشته باشی  وخیلی هم قشنگ باشد  پیراهن که نداری دیروز برای پیدا کردن دکمه های که به درد  پیراهن ابیت بخورد دو ساعت مغازخرازی سر کو چه را گشتم...پیرمرد بیچاره لبخند  می زد فکر کرده بود دیوانه شدهام... راننده دوباره روی تر مز می زند وسرم محکم می خورد به میله یک نفر از قسمت مردانه بلند صلوات می فرستد. شاید کسی حالش بد شده... اینجا همه به هم وصل شدهاند که باد نبردشان. راننده هم پایش را از گاز بر نمی دارد تا دل و روده مان را به هم بریزد. واقعا که به فکر ماست... نخند نخند... برایت پیراهن می خرم به رنگ ابی اسمانی یا سورمه ای . خیلی وقت است که دلت می خواهد نه؟ شاید کمر بند خریدم کمر بند سیاهی که داشتی انقدر  پاره وپوره  بود که دلم نیومد نگه دارم ...انداختم توی سطل اشغال . البته تو به روی خودت نیاوردی  اما میدانم که خوشت نمی اید که کمر بند قهوهای را با  پیراهن ابی وشلوار خاکستری بپوشی. واقعا مسخره می شود  مدانم که شکایت نمی کنی اما  اخمی می کنی  وروی پیشانیت ... وای راننده جیغ  می زند که ایسگاه اخر است  ومن هم اینجوری مپل خل ها با خودم حرف می زنم  باید پیاده شوم  روسری پشمی ام را محکم می کنم . دست می کشم رو مانتوم  وراه می افتم.... پاها یم سبک شده حال خوبی است انگار کیفم هم سبک شده  وماتم می برد ... به دور وبرم نگاه می کنم بعد بر می گردم  واتوبوس صورتی دوطرفه را نگاه میکنم که می رود و بین ماشین ها گم می شود  اب دهنم را قورت می دهم... گلویم می سوزد دست می کنم تو جیب مانتو چند صد تومانی دارم خوب برایت گوجه فرنگی می خرم  ویک کیک کشمشی کوچک  برای عصر دوتای  باهم شمع فوت کنیم  چای می خوریم و می خندیم ... راه می افتم که به اتوبوس  بعدی برسم  روی گونه ام یک قطره اشک می لغزد  شاید گریه کنم  شاید هم نه.................................... خیلی بی انصافی بود


نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 ساعت 17:18 توسط سارای تنها
[ ]| [ 5 بالاي صفحه ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


عشق

'گاه چون ماری در دل می خزد

وزهر خود را ارام در ان می ریزد

گاه یک روز تمام چون کبوتر

بر لبه پنجرات کز می کند

وخرده نان می چیند

گاه از درون گلی خواب الود بیرون می جهد

وچون یخ نمی بر گلبرگ ان می در خشد

وگاه حیله گرانه تورا از هر انچه شاد است ارام دور می کند

گاه در ارشه ویلون می نشیند و در نغمه غمگین ان هق هق مکند

و گاه زمانی که نمی خواهی باورش کنی

در لبخند یک نفر جا خوش می کند



نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386 ساعت 19:29 توسط سارای تنها
[ ]| [ 5 بالاي صفحه ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


راز شب



نوشته شده در دوشنبه ششم فروردین 1386 ساعت 19:34 توسط سارای تنها
[ ]| [ 5 بالاي صفحه ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


مرا دوست نداری

مرا دوست نداری

موضوع بسیار ساده است وروشن

هرکس ان را می فهمد

تو مرا دوست نداری

و هرگز دوست نخواهی داشت

من چراچنین دلبسته ام

به مردی که کاملا بیگانه ؟

چرا شامگاهان چنین از ته دل برایت دعا می کنم

چرا دوستم را کودک موطلائ را شهر محبوبم را سرزمینم راترک کرده ام

ودر خیابانهای این پایتخت بیگانه

چون کولی سیاهپوش سرگردانم

اما چه زیباست

 

اندیشه دیدار دیگر با تو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 ساعت 18:21 توسط سارای تنها
[ ]| [ 5 بالاي صفحه ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


او حسود بود

او حسود بود نگران واسیب پذیر

دوستم داشت

چون بتی مقدس

اما پرنده سفیدم را کشت

تا دیگر نتواند از گذشته نغمه سرای کند

شامگاهان پا درون اتاق نگذاشت گفت

عاشقم باش... بخند شعر بگو

من پرنده شا د را

در کنار درخت صنوبر چال کردم

وقول دادم دیگه گیریه نکنم

اما دل من تبدیل به سنگ شد

وپرنده ترانه شیرین خود را

همیشه وهمه جا تنها در گوش من خواند...........................



نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385 ساعت 18:26 توسط سارای تنها
[ ]| [ 5 بالاي صفحه ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


عکس انجلا جولی



نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385 ساعت 17:25 توسط سارای تنها
[ ]| [ 5 بالاي صفحه ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


قشنگ ترین قسم دنیا

برام قسم بخور که پای من می شینی

این تویی که باید قسم بخوری ما زنا همیشه قربونی عشقیم پس بیا یک کاری دیگه کنیم هردومون با هم قسم مس خوریم

به چی؟

به حضرت عشق

چطوری؟

کاری که نداره وضو می گیریم رو به مهتاب می شینیم خوب اون وقت چی باید بگیم؟

می گیم ای حضرت عشق ما هم بنده ی کوچک تو شدیم تو رو به همه عشقهای پاک وبی ریا دنیا کمکمون کن حالا که عاشق شدیم عاشق بمونیم ویک روزی بهم

برسیم یعنی می رسیم؟

اگه تو بخوای اره خوب شاید من مردم اون وقت چی؟

اون وقتم منم می میرم واون دنیا به هم می رسیم وای .....چه خوبه؟



نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 ساعت 17:31 توسط سارای تنها
[ ]| [ 5 بالاي صفحه ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


انتظار

ده دقیقه بود که کسی حرف نمی زد هر بار نگاهت کردم سرت پایین بود انگار این سکوت لعنتی می خواست تا ابد باقی بمونه من با موهام ور می رفتم وتو حواست به یخ های لیوان آب پرتقال بود و با نی داخل لیوان بازی می کردی یک دفعه گفتم نمی خوای چیزی بگی؟آروم : چه بگم؟:سرت رو بالا آوردی و نگام کردی و گفتی

اونی که باید حرف بزنه تویی بلاخره با مامان ایناصحبت کردی؟گفتم هنوز نه آخه تو که می دونی شرایط خونه ی ما چه طوریه؟تا آخر هفته بهشون می گم قل میدم فقط بذار از مشهد بیان سرت راپایین انداختی آروم گفتی می دونی این بار چندمه که قل میدی؟ با دست بخار بلند شده از فنجونه قهوه رو پخش کردم و گفتم این دفعه دیگه قولم قوله

منم از این لنگ در هوایی خسته شدم آروم ادامه دادم میای بریم خونه ی ما صحبت کنیم اونجا بهتر می شه حرف زد در مورد آینده و در مورد زندگیمون وسرت رو بلند کردی و زل زدی توی چشمام خودم رو جمع وجور کردم و گفتم البته هر طور راحتی گفتی روز اول هم با همین حرف خامم کردی یک دفعه بلند شدی و گفتی تو رو خدا تو رو به هر کسی که می پرستی به خانواده ات بگو من دیگه نمی دونم خواستگار ها رو به چه بهونه ای رد کنم مامانم اینا دارن شک می کنن مخصوصا مامانم بلاخره هر چی باشه اون اون اونم یک زنه اشکات و پاک کردی وهق هق کنان از پله های کافی شاپ پایین رفتی یک قلوب قهوه خوردم خندیدم و با خود گفتم خیلی ساده ای

آیا این انصاف است کمی فکر کنید



نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 ساعت 17:6 توسط سارای تنها
[ ]| [ 5 بالاي صفحه ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


بدیهی است که عشق و شناخت یکسان است زیرا هر که را بیش از دیگران دوست داشته باشیم بهتر نیز می شناسیم خواهش و نیاز در عشق مفهومی ندارد و وظیفه ی عشق آن است که بر دل معشوق نور یقین را بتاباند اگر چنین شود دیگر کسی راهنمای عشق نخواهد بود زیرا عشق است که یک سره ما را به خویشتن می خواند کسی می گفت پس از عاشقی خوشتن را شناخته است غافل از آن که مردم عاشق می شوند تا خویشتن را به فراموشی بسپارد

اگر مستی نبود هشیاری چه مفهومی داشت واگر مرگ در پس لذتها نبود لذت چه معنایی داشت واگر این خصومت ابدی بین زن و مرد نبود عشق چه اهمیتی داشت بدون عشق به خویشتن عشق به دیگران ناممکن است

نفرت نیز دقیقا تابع همین قاغده است وحاصلی جز انزوایی دهشناک ونامیدی همچونتمامی خودخواهیهای زشت دیگر ندارد همه چیز را می توان در جهان تقلید و جعل کرد جز عشق جز عشق عشق را نمی توان ربود وتقلید کرد می پرسید چرا چون جایگاه ان دل است و دل نیز منطق خود را دارد وهمین دل سرچشمه تمامی هنرها ست زندگی تنها با عشق مفهوم می یابد یعنی هر چه بیشتر عشق ورزیم توان بیشتری می یابیم تا خود را فنا کنیم و به هستی جلوهای دیگر ببخشم

هر فداکاری هر چشم پوشی به هر دلیل هر همدردی موثر هر خویشتن داری نمادی از عشق است و با عث پر بار شدن و عظمت می شوند

عشق تنها راهی است که میتوان در ان بی محابا پیش رفت اری هم ان است که از دورههای کهن تکرارش کرده اند اما هیچ گاه گرد زمان بر ان ننشسته و نیاز به ان ابدی است تفاوتی نمی کند که این حقیقت را در بیان باشد یا در شعر چاپ شده یا در روزنامه ای و اگر به کسی شادمانی وحس خوشبختی را بدهیم لحظه ای درنگ جایز نیست



نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385 ساعت 16:32 توسط سارای تنها
[ ]| [ 5 بالاي صفحه ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


فقط کمی دلخوشی

مرد نشسته بود کف زمین دادگاه ، خودش را می زد . محتویات کیفش را خالی می کرد روی زمین فریاد می زد  : << طلاق نمی دم ، طلاق نمی دم >> دسته چکش را گرفته بود سمت زن . می گفت :

<< بیا بگیر همه زندگی ام مال تو >> . می گفت << برگرد ، خانه را به اسمت می کنم  >> .. زن اما اشک می ریخت و یک سره می گفت : << نمی خوام نمی خوام >> ، می گفت << پولت را نمی خوام . خانه ات را نمی خوام >> یکی گفت : << خانم چی می خوای بهتر از این ؟ >> زن گفت :

<< دلخوشی ...>>



نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385 ساعت 19:53 توسط سارای تنها
[ ]| [ 5 بالاي صفحه ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


 Jenifer



نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385 ساعت 16:42 توسط سارای تنها
[ ]| [ 5 بالاي صفحه ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


This Template designed by Atelobatel , Copyright © 2006 all rights reserved